حکایتداستانک

رفع بلا

پیامبر در جمع اصحاب نشسته بود که مرد هیزم فروش یهودی از پیش روی آنان گذشت. رسول خدا آهي کشید و فرمود: سایه مرگ بر سر این مرد افتاده. او امروز جان خود را از دست خواهد داد.. ساعتی گذشت. اصحاب، گ...

ادامه مطلب
حکایتداستانک

بخشش

 به مکه که رسیدند، همه اهالی کاروان به دیدار رسول خدا(ص) شتافتند. مرد هم اگرچه که ایمان نداشت اما کنجکاو بود که رسول خدا(ص) را ببیند. هر کس چیزی می گفت. هرکس خواسته و التماس دعایی داشت. آن م...

ادامه مطلب
حکایتداستانک

میلاد

سه روز بود که از فاطمه بنت اسد، خبری نبود. آن روز آخر که درد زایمان، بی قرارش کرده بود: به کعبه پناه آورد. پرده ی خانه ی خدا را گرفته بود و با خدا صحبت می کرد. ناگهان در میان حیرت همگان، دیوار کع...

ادامه مطلب