حکایتقصّه

همسفر

مرد، همسفر على (ع) شده بود. هم مقصد نبودند اما تا | اینجای مسیر را با هم آمده بودند. به شهر که رسیدند اما علی (ع) از حرکت باز نایستاد. همراه مرد، از شهر خارج شد و به راه ادامه داد. مرد متعجب ...

ادامه مطلب
حکایتقصّه

دست خدا

این عادت امام سجاد(ع) را همه می دانستند. اما رازش را نه. هرگاه که انفاق و بخششی می کرد بر دستان خود بوسه می زد. امام در پاسخ تعجب اصحاب، آیه ۱۰۴ سوره توبه / را قرائت کردند و فرمودند: صدقه، قبل...

ادامه مطلب
حکایتقصّه

جان پیامبر

چهارم ذی حجه سال نهم هجری پیامبر(ص)، کسی را فرستاده بود به مکه تا آیات برائت را برای مشرکین بخواند. مرد راه افتاده بود و رفته بود که جبرئیل نازل شد: «ای محمد، انجام آنچه بدان امر شده ای، یا با...

ادامه مطلب
حکایتقصّه

عزت نفس

مرد به خدمت امام صادق (ع) رسید و از شرایط بد زندگی گلایه کرد. از نداری و قرض، از راه های بسته پیش رویش، از همه چیز شکوه کرد و از امام خواست تا برایش دعایی کنند. امام به کنیز خود فرمود تا کیسه ای ...

ادامه مطلب
حکایتقصّه

یک دانه خرما

لحظه ای آخر عمر مرد بود. وصیت کرده بود که تقسیم اموالش به دست پیامبر صورت بگیرد. هرچه داشت و نداشت. از نخلستان ها، تا انبارهای خرما. .. و شهادتین گفت. پیامبر که از کار کفن و دفن او فارغ شد، دستور ...

ادامه مطلب