حکایتشعر

افسوس

افسوس که ایام شریف رمضان رفت  عید به یک مرتبه از دست جهان رفت افسوس که سی پاره این ماه مبارک  از دست به یکباره چو اوراق خزان رفت ماه رمضان حافظ این گله بد  از گرگ فر...

ادامه مطلب
حکایتقصّه

همسفر

مرد، همسفر على (ع) شده بود. هم مقصد نبودند اما تا | اینجای مسیر را با هم آمده بودند. به شهر که رسیدند اما علی (ع) از حرکت باز نایستاد. همراه مرد، از شهر خارج شد و به راه ادامه داد. مرد متعجب ...

ادامه مطلب
حکایتشعر

وداع

برگ تحویل می کند رمضان بار تودیع بر دل اخوان  یار نادیده سیر، زود برفت  دیر ننشست نازنین مهمان ماه  فرخنده روی بر پیچید وعلیک السلام یا رمضان  الوادع ای زمان...

ادامه مطلب
حکایتقصّه

دست خدا

این عادت امام سجاد(ع) را همه می دانستند. اما رازش را نه. هرگاه که انفاق و بخششی می کرد بر دستان خود بوسه می زد. امام در پاسخ تعجب اصحاب، آیه ۱۰۴ سوره توبه / را قرائت کردند و فرمودند: صدقه، قبل...

ادامه مطلب
حکایتشعر

می آید کسی

از میان اشک ها خندیده می آید کسی خواب بیداری ما را دیده می آید کسی با ترنم با ترانه با سروش سیزاب از گلوی بیشه خشکیده می آید کسی مثل عطر تازه تک جنگل باران زده در سلام بادها پیچیده...

ادامه مطلب
حکایتداستانک

رفع بلا

پیامبر در جمع اصحاب نشسته بود که مرد هیزم فروش یهودی از پیش روی آنان گذشت. رسول خدا آهي کشید و فرمود: سایه مرگ بر سر این مرد افتاده. او امروز جان خود را از دست خواهد داد.. ساعتی گذشت. اصحاب، گ...

ادامه مطلب